تبليغاتX
KABHI ALVIDA NAA KEHNA
سلام دوستان می خواستم دیگه بلاگم رو تعطیل کنم اما ناگهان به خودم آمدم و گفتم هرگز نگو خداحافظ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:53 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

Tum ko bhi hai khabar
Mujhko bhi hai pata
Ho raha hai judaa
Dono ka raasta
Dur jaake bhi mujhse tum meri yaadon main rehna
Kabhi alvida na kehna
Kabhi alvida na kehna

Tum ko bhi hai khabar
Mujhko bhi hai pata
Ho raha hai judaa
Dono ka raasta
Dur jaake bhi mujhse tum meri yaadon main rehna
Kabhi alvida na kehna
Kabhi alvida na kehna

Jitni thi khushiyaa
Sab kho chuki hai
Bas ek gham hai ki jaata nahi
Samjha ke dekha behla ke dekha
Dil hai ki chain isko aata nahi
Aarzoo hai ki hai angarai
Aag hai kab aankhon se behna
Kabhi alvida na kehna
Kabhi alvida na kehna

Rut aa rahi hai Rut jaa rahi hai
Dard ka mausam badla nahi
Rang yeh halka itna hai gehra
Sadiyon main hoga halka nahi
Halka nahi
Kaun jaane kya hona hai
Hum ko hai ab kya kya sehna

Kabhi alvida na kehna
Kabhi alvida na kehna

Tum ko bhi hai khabar
Mujhko bhi hai pata
Ho raha hai judaa
Dono ka raasta
Dur jaake bhi mujhse tum meri yaadon main rehna
Kabhi alvida na kehna
kabhi alvida na kehna
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:59 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

 

این روزها اینقدر کار دارم که حتی فرصت یک استراحت ساده رو هم ندارم  دلم برای اینجا تنگ شده بود اما به زودی دوباره می نویسم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1:20 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:17 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

 

امسال هم چه زود مثل همه سالهای پیشین گذشت، اما با این گذران سریع اتفاقات یگانه ای افتاد. اگرچه کوتاهُ اما فراموش نشدنی و زیبا و  با لطف یگانه عالم سرشار از موفقیت. اما، دوباره انگار در شروع یک خط مبهم هستم که در این سال جدید ...

 

در تفالی به دیوان خواجوی شیراز به نیت سال نو چنین آمد:

 

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

.

.

.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:4 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

 

وقتی بچه بودیم، روی تنه این درخت، یک قلب یادگاری کندیم.

خدا می داند قلب یادگاری ما درکدام بخاری سوخت…

                                                                                   دفتر خاطرات فرشته ها

 

We engraved s heart on the stem of this tree as a memento when we were little kids. God  knows in which stove our heart burnt away

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:13 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

 

با یه شکلات شروع شد ، من یه شکلات گذاشتم توی دستش ، اونم یه شکلات گذاشت توی دست من .
من بچه بودم ، اونم بچه بود ، سرم رو بالا کردم ، سرش و بالا کرد دید که منو میشناسه . خندیدم . گفت دوستیم ؟ گفتم دوست دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی تا نداره ... گفت تا مرگ . خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم نه نه نه نه ، تا نداره . گفت قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده میشن . یعنی زندگی پس از مرگ . بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم . خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت می خوای یه تا بکش . اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا براش تا نمی زارم . نگام کرد نگاش کردم .باور نمی کرد . می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید ...
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونی بزاریم . گفتم باشه تو بزار . گفت شکلات . هربار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من . باشه ؟ گفتم باشه .
هربار یه شکلات می زاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من ... باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم . دوسته دوست ...
من تندی شکلاتم رو باز می کردم میزاشتم توی دهنم و تنده تند می مکیدم . می گفت شکمو . تو دوست شکموی منی . و شکلاتش رو میزاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ . می گفتم : بخورش . می گفت : تموم میشه .می خوام تموم نشه . برای همیشه بمونه .
صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومش رو نمی خورد . من همشو خورده بودم .گفتم : اگه یه روز شکلاتت رو مورچه ها بخورن یا کرما ، اون وقت چکار می کنی ؟ گفت مواظبشون هستم . می گفت : میخوام نگه شون دارم تا موقعی که دوست هستیم . و من شکلاتم رو می زاشتم توی دهنم و می گفتم : نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره .
یکسال ، دوسال ، چهارسال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سالش شده . اون بزرگ شده . منم بزرگ شدم . من همه شکلاتم رو خوردم ، اون همه شکلاتش رو نگه داشته . اون آمده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره . بره اون دور دورا . میگه میرم اما زود برمی گردم . من که می دونم میره و بر نمی گرده . یادش رفت شکلات به من بده . من که یادم نرفته . یه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : این برای خوردنه . یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت . یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش . هردوتا رو خورد . خندیدم . می دونستم دوستی من تا نداره . می دونستم دوستی اون تا داره . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتام رو خوردم اما اون هیچکدومش رو نخورده . حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چکار می کنه .

http://iransohrab.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:55 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

جوانه ها، راهنمای بهار بودند و من به دنبال شان رفتم ...

                                                                          دفتر خاطرات فرشته ها(کامبیز درم بخش)

 

 

The blossoms were guide to the spring and I followed them

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:44 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

 

... دوباره باد وزیدن خواهد گرفت.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:9 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |

 ... و گاه به ناچار باید خداحافظی کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:58 به دست زهرا محبى Zahra Mohebbi |